شمارهٔ ۱۲۷
خوی شه عربده جو افتادستکشته یی بر سو کو افتاده ست
به ادب زی که سرمستان رابد کمندی به گلو افتادست
بهش از شارع میخانه گذرسرمستان چو کدو افتادست
در خرابات مغان مستان راکاسه بشکسته سبو افتادست
آن که افتاده برین؟ در راهشقدمش از تک و پو افتادست
خوشی ما ز گل و بستان نیستصحبت یار نکو افتادست
خوش عبیری به هم آمیخته عشقخو به خو بوی به بو افتادست
عشوه سنبل و گل دل خلدمره بر آن گلشن و کو افتادست
جای دل خرده مینا چینموه که بارم به غلو افتادست
دلبرم را سر رسوایی نیستکار جیبم به رفو افتادست
با خودم دشمن جان باید بودچه کنم دوست عدو افتادست
هر نفس دلق «نظیری » رنگی استعشق را چشم برو افتادست