گنج

شمارهٔ ۱۲۶

قافیه: وکردهاست۷ بیت
باز دل جایی گل دیوانگی بو کرده استدیده ام از گریه آبی تازه در جو کرده است
خاطری دارم چنان کز نوبهار دوستیصد گلستانم پدید از هر بن مو کرده است
از چراغ وصل دل را نور ده کان جان تستورنه با تاریکی هجران نظر خو کرده است
این تویی دمساز و حرف ماست چندین دلپذیرعشق را نازم که موم از آهن و رو کرده است
هرکه جز خود دید با من آشنا بیگانه ساختعشق تو با دشمن و با دوست یک رو کرده است
دست و دل بشکن که اینجا عاجزی آید به کاراین کمان را چاشنی کی زور بازو کرده است؟
در مراد ما «نظیری » یاریت کاری نکردبرهمن زین به دعا در کار هندو کرده است