شمارهٔ ۱۲۸
داند اخلاص مرا وز حال من آگاه نیستدر دلش ره دارم و بر آستانم راه نیست
بخت با ما سرکش است و مدعا با ما به جنگکهربای شوق ما را جذبه یک کاه نیست
فصل ها شد در تباهی، برنیامد عمر ماکشتی ما را سفر از سیر سال و ماه نیست
شست دل صد ره گشودم بر هدف کاری نکردگوییا پیکان و پر با این خدنگ آه نیست
خاطر دوران ز کین دوستان در عهد توآن چنان پر شد که دل ها را به دل ها راه نیست
عرض حال جمله ره دارد به خلوتگاه ربجز دعای من که او مقبول این درگاه نیست
پیش از ین در جان سپاری ها از آن لب قسمتمحرف تلخی بود اکنون گاه هست و گاه نیست
جستجوی وصل با این زندگی بی طاقتی استذوقی از پرواز با این رشته کوتاه نیست
گر «نظیری » شکوه از بی مهریت دارد مرنجعیب صاحب را که پوشد بنده، دولتخواه نیست