گنج

شمارهٔ ۱۲۲

قافیه: ردننمیداندکهچیست۸ بیت
داغ دل در عشق افسردن نمی‌داند که چیستلاله این باغ پژمردن نمی‌داند که چیست
خنده بر حالم مزن کاین گریه هرکس را گرفتدامن از خون دل افشردن نمی‌داند که چیست
عشق از یک تاختن به نگاه دل تاراج کردصبر بی‌دل حمله آوردن نمی‌داند که چیست
باغبان دهر نخل عمر را آبی ندادکاشتن دانسته پروردن نمی‌داند که چیست
ترک خصمی کن که دارد خوی افعی روزگارنیست تا آزرده آزردن نمی‌داند که چیست
غنج و افسون زلیخا کار در یوسف نکردههرکه دل درباخت دل بردن نمی‌داند که چیست
عشرت تنگ دل ما نورس هر گلشن استغنچه برگ عیش گستردن نمی‌داند که چیست
از حجاب امشب «نظیری » باده بر سجاده ریختپارسا آداب می خوردن نمی‌داند که چیست