گنج

شمارهٔ ۱۲۱

زبان طعنه ما کوته از بریدن نیستعلاج شکوه عاشق بجز شنیدن نیست
ز بس که گشته‌ام از درد انتظار ضعیفنگاه را به رخت قوت رسیدن نیست
چنان که خانه زندانیان فرود آیدشکسته جان قفس و جرئت پریدن نیست
ز بی تعلقی خویشتن به این شادمکه جان سپردن اگر هست دل طپیدن نیست
به هجر و وصل و ملال و نشاط گریه کنمدر آن دلی که طلب هست آرمیدن نیست
ز تار زلف تو زنار بر میان دارمبیا که مصلحت پیرهن دریدن نیست
گرفته طبع «نظیری» سؤال از او مکنیددرخت گل نشکفته‌ست و وقت چیدن نیست