شمارهٔ ۱۲۳
هوا بدیهه رسانست و باغ موزون استبه هر ترنم مرغی هزار مضمون است
زبان بلبل شوخ از سخن نمی افتداگر چه خورده گل همچو در مکنون است
بهوش زی که تو گر از برون نمی بینیدرون پرده ببینند هرچه بیرون است
اگر به لذت لطف نهان رسی دانیکه اندک تو ز بیشت چگونه افزون است
به شور وادی و فریاد سیل خروش داریمکز اهل سلسله ماست هر که مجنون است
ز روی دوست هویدا بود سعادت دوستنوشته اند به عنوان که خاتمت چون است
نشان ذوق حقیقت به نازکان ندهندچه شد که فاخته خوش گوی و سرو موزون است
اگر کنار بیابان عشق دریابیز خون کشته ببینی هزار جیحون است
به هیچ کاسه چشم گدای پر نشودمگر ز کاسه آزادگان که وارون است
چو نام توبه گرفتم، قدح به یاد آمدبنوش باده «نظیری » که فال میمون است