شمارهٔ ۱۱۴
اخترشناس در روش بخت من گم استمشکل فتاده کار نه در دست انجم است
دوران صلای تفرقه داد و شراب مایک پاره در صراحی و یک پاره در خم است
ساقی چو فیض اوست همه صرف او کنیماین جرعهای که در ته جام تکلم است
شیرین نکرده خنده شادی مذاق کسگل نیز تلخ گشته زهر تبسم است
باشد به ناامیدی خویشم محبتیکاو آشنای گوشهٔ چشم ترحم است
آسودمی اگر به خودم کس گذاشتیاز جور او کشندهترم رحمِ مردم است
ناخن همیشه در جگر خاره میزنمدیریست رخش سعی مرا سنگ در سم است
کی سر ز کار بسته برآرم که چرخ رادوران نماند و رشتهٔ امید من گم است
گفتار بینتیجه «نظیری» نمیخرندعودی که سوزد و ندهد بوی هیزم است