شمارهٔ ۱۱۳
عشق را کام به عهد دل خود کام تو نیستصبح امید و شب وصل در ایام تو نیست
خوانده ام دفتر پیمان وفا حرف به حرفنام خوبان همه ثبت است همین نام تو نیست
من دل شیفته آزار نمی دانم چیستکه ز خویشم خبر از لذت دشنام تو نیست
آب حیوان نخورد صید تو از لذت تیغجان به حسرت دهد آن مرغ که در دام تو نیست
آتشم در سر و سامان به چه تدبیر زدی؟یک سر مو چو مرا نیست که خود رام تو نیست
آخر ای در گرامی ز کدام آب و گلیهیچ دل نیست که پرورده اکرام تو نیست
به برازندگی قامت موزون نازمیک قبا نیست که شایسته اندام تو نیست
باش در دوستی از خویش «نظیری » نومیدکه ز آغاز تو پایندهتر، انجام تو نیست