گنج

شمارهٔ ۱۱۱

ذوقی به کمالست و وصالی به دوامستامروز به ما منزلت عشق تمامست
بر صوفی بی وجد وبالست عبادتبر شیشه که خالی ست ز می سجده حرامست
دادیم به معشوقه و می دنیی و دین رابدنام شدن در دو جهان غایت نامست
احیای شب ما و صبوحی حریفانمهتاب همه روزن و صبح همه بامست
جمعی که گرفتاری ایام شناسندچون شب پره از نور گریزند که دامست
می گریم و از گریه چو طفلم خبری نیستدر دل هوسی هست ندانم که کدامست
ساقی غم دوران مخور و رطل گران دهشادست جهان تا می حسن تو به جامست
گویید به زاهد بچه عصمت نفروشدبوی می دوشینه هنوزش به مشامست
رنجور و الم دیده و پیرست «نظیری »جام سحری چون نخورد ماه صیامست