گنج

شمارهٔ ۱۱۰

گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل استحیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است
بی نهایت از بر ما بود تا مقصد مقاممنزل کونین طی کردیم و اول منزل است
زخم ما بی طالعان پیدا و پنهان دست و تیغبخت مقتولی که چشمش بر جمال قاتل است
از نم فیضی که با این مشت خاک آمیختندحاملان عرش را بار امانت در گل است
عقده ما را رسول و نامه نتواند گشودبعد ظاهربین به چشم و دوری ما در دل است
بام و در پر جلوه حسن است اهل حال راهر که صورت دوست می دارد ز معنی غافل است
سینه ای بخراش و در وی دانه اشکی فشاناین که شوری خاک و ریزی تخم را بی حاصل است
از حدیث سود و سودا می رمم دیوانه وارحرف لیلی گوی تا دانی که مجنون عاقل است
از کرم شاید دری بر روی مسکین واکنندبیشتر شب ها درین درگه «نظیری » سایل است