شمارهٔ ۱۰۸
تو را به کعبه مرا کار با دل افتادستبه کعبه بتکده من مقابل افتادست
صدای بی جرس ار بشنوی غریب مدانکه روح ماست به دنبال محمل افتادست
سپند طالع من حرز ان یکاد کنیدصلیب زلف بتانم حمایل افتادست
به عزم کعبه کنید اتفاق خلوتیانکه پیر صومعه را بار در گل افتادست
نه کج ز مستی می کرده قبله باده فروشدلش به گوشه میخانه مایل افتادست
شکسته بر ورق جبهه تو خامه حکیمکه ابروان تو را عقده مشکل افتادست
حریف بین چه به راحت بساط می چیندز تیز نقشی افلاک غافل افتادست
حریم خاک چو قربانگه منا دیدمکه هر طرف نگری صید بسمل افتادست
یکی به گور عزیزان شهر سیری کنببین که نقش امل ها چه باطل افتادست
مجردان سبک سیر از جهان رفتندگهر به قعریم و خس به ساحل افتادست
گدای پیر مغان شو که پادشاه فقیربر آستانه میخانه سایل افتادست
ضرر به مال «نظیری » پیش بین نرسدکه او به وادی و رختش به منزل افتادست