شمارهٔ ۱۰۶
چنان ز خانه برون رفتنم به دل ننگ استکه آستانه بیابان و گام فرسنگ است
به جان در تن مفلوج گشته می مانمکه در برآمدنم رنج و ماندنم ننگ است
رگ روان بگدازد چو گریه گرم شودشراره در دل فولاد و قطره در سنگ است
به دامن دل پاک تو داغ تو نرسدز بس گریسته ام خون دیده بی رنگ است
دلم ز صورت کارم غریق اندوهستکه عکس طلعت زنگی بر آینه زنگ است
به گردش مه و خورشید طعنه ها دارمبه بخت خویش زیانکاره بر سر جنگ است
غریب نقش خیالی بر آب زد دیدهبجز خدای که داند که این چه نیرنگ است
نوا به گوشت اگر مختلف رسد چه عجبکه یک ترانه ما در هزار آهنگ است
سخن به ذوق بود در مذاق بنشیندبه صفحه کلک «نظیری » چو زخمه بر چنگ است