شمارهٔ ۱۰۵
کس ننمود جرعهای کز جگرم گزک نخواستبینمکی نگفت کس کز سخنم نمک نخواست
هرکه زیاده دادمش عربده بیشتر نمودپر ترکش نساختم کاسه که پر ترک نخواست
آمده نقش بازیم ورنه فراز دیده امکس ننشست کز حسد جای دو شش دو یک نخواست
من همه عجز و همگنان میل نزاع می کنندهرکه حریرباف شد عاقل ازو خسک نخواست
رنگ رخ سخن نشان می دهد از عیار مردصاحب فهم خورده بین ناسره را محک نخواست
گفت و شنید دوستان مایه عیش می شودآن که شمرده زد نفس همدمی ملک نخواست
عالم و یک مسیح دم، دیر مغان و یک صنمهرچه بخواست رای من اختر نه فلک نخواست
مصرع نظم بی غلط صفحه نثر بی سقطنسخه نظم و نثر من نقطه سهو و شک نخواست
نظم «نظیری » از ازل معجزه خیز آمدهگزلک جاهلی مکش نسخه صنع حک نخواست