شمارهٔ ۱۰۴
به شرح حالت من نامه ها در اطرافستهزار قافله ام زیر بار او صافست
به مهربانی او اعتماد نتوان کردکه تازه عاشقم و خاطرش به من صافست
به ناله اشک فشانم که تازه دولت راعطای نیم درم دستگاه صد لافست
به عشوه کرد تبسم به خنده جان دادمخلاف دوست نمودن خلاف انصافست
بهشت روزی نابالغ محبت نیستکسی که طفل بمیرد مقامش اعرافست
به تلخی از لب این شاهدان شاه شناساگر شویم مکرم کمال الطافست
هزار مصرف شکر صرف منعمان سازندنواله ای به فقیر ار دهند اسرافست
ز عالمی که به کس دوستی به سر نرساندوفا مجوی که عنقا هنوز در قافست
اگر ز راز دلت آگهم عجیب مدانکه علم کشف نه از قسم علم کشافست
به یک تبسم دزدیده ام فراهم سازکه چون رخ تو پریشانیم از اطرافست
«نظیری » از ره سنجیدگی شود غالبدغل مباز که میزان به دست صرافست