گنج

شمارهٔ ۵ - این قصیده در روز فرخ مولود صاحب زاده برخوردار میرزا ایرج بن عبدالرحیم خان و در مدح والده مخدره گفته شده

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اب۴۲ بیت
بر زمین آورده رحمت را دعای مستجابزاده مه بر دامن صبح سعادت آفتاب
ثانی بلقیس پیمان بسته با جمشید عهدعیسی مریم برون آورده رخسار از حجاب
کوکبی آورده جای گوهر از دریا صدفاختری افکنده جای قطره از گردون سحاب
طیلسان و خرقه از شادی دراندازد فلکگر ز خورشید جمالش دایه بردارد نقاب
ناف این آهوی مشکین، دایه یارب کی برید؟کز صبا عالم به دامن می ستاند مشک ناب
آفتاب برج فیروزی که تیغ صبح راچرخ بهر روز مولودش برآرد از قراب
در نقابش چهره و زنگ از دل عالم زدودباش تا آید به تخت این آفتاب از مهد خواب
عافیت را از کمال بی کسی دل می طپیدملک و ملت این زمان آمد برون از اضطراب
شاد باش ای چرخ سرگردان که جستی از فتورخوش بمان ای دهر بی پایان که رستی ز انقلاب
آفتاب از خنده شادی بشوید روی خویشکاسمان اختر کند از بهر بختش انتخاب
گوهر گوی گریبان زلیخای زماندانه یاقوت تاج دولت افراسیاب
محرم آن خلد عصمت کز هراس بندگیششاهدان نغمه را در پرده می زاید رباب
هر نسیمی کز حریم او وزد بیرون بردمستی از چشم بتان و نشئه از طبع شراب
پرده دار خادمان این حریم قدس راهیچ کس هرگز ندید از غایت عصمت به خواب
می زند نهیش به طفلی ماه نو را بر زمینکز شفق بهر چه می سازد سر ناخن خضاب
شحنه او چون سیاست بهر شب گردی کندپاره سازد برقع کتان به روی ماهتاب
زان نهد خال سیه رخسار سرخ لاله راکو به روی بوستان خندیده در عهد شباب
آنکه گر نهیش کند در چارسوی داوریمنهی اعلام را تعیین ز بهر احتساب
کی رود بر نامه اعمال کس کلک خطاکی کشد شرم عقوبت هیچ کس روز حساب
ماه بزم آرای تخت خسرو گیتی ستانشمع خلوتگاه انس و داور مالک رقاب
خان خانان گوهر درج شرف عبدالرحیمکاسمان با طالع او بسته عقد آفتاب
یافته چون ابر از یمن سفر در ثمیندیده همچون آفتاب از فیض گشتن لعل ناب
عیسی دولت سوی معراج نصرت می شتافتآفتاب آمد که اینجا پا سبک کن از رکاب
رفت در ظلمت سکندر آب حیوان را ندیدچون دلیل منزل خود گشت خضرش داد آب
بر سلیمان ظفر جبریل نازل گشتت و گفتروزگار دولتت باقیست کم تر کن شتاب
قصه کوته عزم تسخیر دکن موقوف کردمژده مولود ایرج بدر خورشید انتساب
روز مولودش اقامت قرعه تاریخ زد«خیر مقدم » آمد از توفیق یزدانش خطاب
شیر رایت بر هوای عزم عشرت سرکشیدبر عنان رخش نصرت داده باب عیش یاب
مجلسی آراست گیتی خوشتر از صحن سپهرداد جامه پاره ای را بر کنار آفتاب
دیده را از سرمه بی خوابی افسون کرده بختچهره را از گونه بیداری آرا کرده خواب
بر کمین گاه دماغ و دل فتاده هر طرفدر سماع بی خودی رنگ از گل و بوی از گلاب
داده صبح عشرتش رخسار عذرا را صفاکرده شام زینتش زلف زلیخا را خضاب
راه فکر از خرمی در عرصه او ناپدیدجای غم از خوشدلی در ساحت او نیک یاب
شوق را می خوردنت از خنده شیرین کرده لبخوش دلی را مستیت آورده بیرون از حجاب
در بیان حال این معنی ز شعر انوریبهر تضمین می کنم بیتی مناسب انتخاب
«این منم در خدمتت یارب به کف جزو مدیحوین تویی بر مسند ناز و به کف جام شراب »
چون تویی آنگه منش مداح شکر ای کام بخشچون منی و آنگه تواش ممدوح رحم ای کامیاب
هودج فکرت به دوش طبع قدسی چون نهمآفتاب آنجا ز حیرت چشم می مالد ز خواب
چون رسم بر در حریم کبریای قدس راحاجب قربم اگر مانع شود سوزم حجاب
با چنین حالت که گفتم در حریم بزم توبر لب از خجلت زبان خاییده می آرم جواب
مهر را تا هست اصلی زاده لعل قیمتیبحر را تا هست فرزند خلف در خوشاب
سر برافرازد پدر از فخر این کوکب چو مهربشکفد مادر ز قدر این گهر همچون سحاب