گنج

شمارهٔ ۴ - این قصیده در منقبت حضرت امام رضا علیه التحیته و الثنا و اشاره به قتل و غارت ساکنان مشهد مقدسه حضرت

چنان رسیدن دی سرد ساخت دنیی راکه کرد در دل مجنون فسرده لیلی را
نسیم صبح بدان گونه گشت رنگ ستانکه برد از کف دست نگار حنی را
فسردگی هوا تا به غایتی برسیدکه بست در دل عاشق ره تمنی را
به آن رسید ز تأثیر تندباد خزانکه بار و برگ بریزد درخت طوبی را
به بیع رضوان مالک اگر شود راضیخود به گلخن دوزخ بهشت ماوی را
فغان که گشت در احیای خلق افسردهدمی که مایه اعجاز بود عیسی را
عجوز برد که بر حرف باستان دل داشتکنون به نطق درآورده است املی را
نه چشم از دمه دیدست حال شخص تباهنه گوش درک زنخ بند کرده شکوی را
ز شرح سردی امروز کرده اند حذرلباس لفظ که پوشیده اند معنی را
ز بیم سرما طفل از رحم نمی زایداگرچه وعده زادن گذشته حبلی را
مشاطه دست عروس از نگار بگشایدکه می برد نفس صبح رنگ حنی را
خماردار نیارد به حلق مینا دستفراق دیده نبوسد عذار سلمی را
اگر نه ز آفت سرما درخت ایمن بودچراست شعله بیضا به دست موسی را
ز چله دی و بهمن که بر کمان دارندعطارد افکند از دست کلک انسی را
ز درد مارگزیده خبر نمی یابدکه نیش عقرب بر دست زهر افعی را
ز جیب صفحه تصویر چین برآوردمشکست رنگ به رخساره نقش مانی را
به شهد داده برودت طبیعت کافوربه مشگ داده رطوبت مزاج کسنی را
به دل محبت معشوق ره نمی یابدکه سد راه شود برف عهد قربی را
گذشته برف ز بس از سربنای جهاننموده منزل قارون رواق کسری را
ز برف پنجه خور مانده آنچنان از کارکه در میانه کافور دست موتی را
ز برف ساخته استاد زمهریر سفیدچو سقف خانه نداف چرخ اعلی را
ز ضعف پرتو خورشید در میان سحاببسان نور بصر گشته چشم اعمی را
میان دوزخ تابان در استخوان مریضفسردگی هوا لرزه ساخت حمی را
رسید کوتهی روز تا بدان غایتکه جای در دم صبح است شام اضحی را
خدنگ رستم اگر در کمان کشیده شودهوای سرد ببندد محل مجری را
کنون طیور نسازند در چمن مسکنزنار همچو سمندر کنند سکنی را
چو رفت گل ز چمن عندلیب گوشه گرفتبه زاغ و بوم فکندند امر شوری را
سخن به نصف خلافت رسید و مل نشنیدطلب ز مطرب و شاهد نمود فتوی را
سرود مطرب گفتا به راستی کز ماکسی به سر نرساند طریق اولی را
صلاح عقل چنانست در چنین فصلیکه از شراب بشویی لباس تقوی را
ز باده بر در میخانه ها وضو سازیبه پای ساغر می افکنی مصلی را
از آن شراب کنی در قدح که مرد کنداگر ز دور خورد بر مشام خنثی را
از آن شراب کنی در قدح که یاد صباز فیض نگهت او روح داد عیسی را
از آن شراب کزو گر خیال جرعه کشدچو نطفه روح دهد صورت هیولی را
از آن شراب که گر قطره ای به خاک چکیدکند درست عظام رمیم موتی را
هزار کوه غم از یکدگر فرو ریزددر آن مقام که ظاهر کند تجلی را
نه زان شراب که انگور او شهید کندشه سریر امامت علی موسی را
امام ثامن ضامن که روز بازپسینبه گوش خوف رساند ندای بشری را
امام ثامن ضامن که در شریعت حقز هفت مفتی صادق گرفته فتوی را
شهید خاک خراسان که گرد مرکب اوبه جای نور بصر گشته چشم اعمی را
دیت ستان لب لعل زهر خورده اوستزمردی که کند کور چشم افعی را
اگر ز ناف زمین حق بنای کعبه نهادزمین مشهد او کرد صدر دنیی را
به هر قدم که نهی در حریم روضه اونهاده اند اقامت ریاض عقبی را
به ذوق تر ز کلیم اند نقش های گلیمنموده جبهه هر خشت صد تجلی را
فروغ قبه خورشید شکل مرقد اونموده بدر فروزنده چشم اعمی را
شعاع نور قنادیل او به هم شکندطلیعه های کواکب سپهر اعلی را
چو حافظان حریمش کشیده اند سرودنموده اند ترقی عقولی اولی را
ز حس جوهر و آواز و فکر تحریرشنموده اند صور جوهر هیولی را
چو عندلیب به گلدسته های مسجد اومؤذنان مترنم ستانده املی را
ز ذکر اشهد ان لا اله الا اللهبه گوش خوف رسانیده بانگ بشری را
ز شوق طوف مزارش که عید شادی هاستعروس نیمه شب از دست شسته حنی را
به ماه میل سر گنبدش رجوع کنندجماعتی که پرستیده اند شعری را
ز زهد عاکف و سیار صحن روضه اوبه ناز و منت گیرند من و سلوی را
به ارتقای مقام نفوس خدامشنوید ذبح عظیم است کبش قربی را
فراخی نعمش با صفا بدل کردهنزاع کاسه مجنون و سنگ لیلی را
وسیله شرف از عیدگاه او حجاجبه قدس و کعبه فرستند فطر و اضحی را
دو گوهه طرق و مشهد مقدس اوزنند طعنه به تقدیس قدس و رضوی را
آن دو کوه گران حلم کوه سنگی زادکه یک نتیجه کبری بود دو صغری را
زهی امام که مفتاح باب مرحمتستمحبت تو رضای ملک تعالی را
چنانکه برگ بریزد ز تندباد خزانمحبت تو بریزد گناه کبری را
تو گر به روز قیامت شفیع خلق شویعذاب نیست پرستندگان عزی را
پی نتیجه اعمال حاکم محشراگر به خلد نویسد برات اجری را
به نزد مالک دوزخ روان کند رضوانمحبتت نکند گر نشانه مجری را
چو عکس آینه از بطن نطفه بنمایداگر ز رای تو زیور دهند حبلی را
به هر گیاه که ابر سخات آب دهددهد به قاعده بار درخت طوبی را
هر آنکه خاک درت را به تاج و تخت دهدکند معاوضه با تره من و سلوی را
ز بس عنایت عامت نموده مستغنیز حاجتی که به هم بوده اهل دنیا را
به نزد فهم چنان مدعا شود ظاهرکه احتیاج نیفتد به لفظ معنی را
به بوسه دیر؟ درت نقش شد کسی بیندنیاز عرضه کند اشتیاق مانی را
غریب از حرکات سپهر مضطرب استبر آستان تو یابد مگر تسلی را
تمام گشت به نی پاسخ کلیم از طورکه راند در ارنی بر زبان خود نی را
ز گفتن ارنی زان تو نی نمی شنویکه از سخاوت بانون نیاوری یی را
ز لفظ آری با کوه اگر خطاب کنیجواب نیست جز آری جواب آری را
شها کسی که به دل جای داده خصم تو رابه کعبه پهلوی مصحف نهادی عزی را
جماعتی نه موالی ز خصم آل نبیهمه گرفته به میراث دین خنثی را
زدند بیخ و بن مؤمنان به تیغ خلافنگاه هیچ نکردند صدق دعوی را
ز خلق سید و اشراف جوی خون راندندبه روضه تو گشادند دست دعوی را
بقیئه ای که نگشتند کشته از افلاسفروختند به غربت دیار و مأوی را
شها فغان ز زمانی که اهل دانش اوز فهم شعر ندانند غیر آری را
حدیث عیسی و افسانه را یکی دانندز نیشکر نشناسند شاخ کسنی را
درین زمانه بدان گونه شعر خوار شدستکه ننگ می شود از نام خویش شعری را
ولی ز پاکی نظمم به یمن مدحت تستشرف به نظم روان جریر و اعشی را
غلام پیر «نظیری » درم خریده تستتوجهی که ببیند جمال مولی را
نماز مرده کند بر مدیح مرده دلانبه مدحت تو کند زنده روح اعشی را
چنان ثنای تو گوید که ذوق جایزه اشزبان دهد به ته خاک معن و یحیی را
کنون که لب به شکایت گشوده ام خواهمکه نوشم از کف تو شربت تسلی را
چنان ثنای تو گویم که ذوق خواندن آندهد زبان بیان نقش های مانی را
چو خامه را به بنان رخصت جوار دهمکند به معجزه کار عصای موسی را
چو صفحه را به سر کلک آشنا سازمکنم بسان دبیر بهار انشی را
وگر غبار رهت رابه نوک خامه کنمکنم چو دیده پر از نور میم املی را
وگر امیدی «نظیری » بر تو عرضه کنمپر از مراد کنی دامن تمنی را
مراد دل به تو گفتم دگر تو می دانیزبان من به دعا ختم کرد دعوی را
همیشه تا ز شب و روز امتیازی هستدرین جهان شب یلدا و روز اضحی را
صباح عید محبت نیاورد شب غمشب عدوت نبیند صباح دنیی را