شمارهٔ ۹۶
عاشق که رنج عشق نداند ز راحتشگو باز گیر رحل اقامت ز ساعتش
گفتم قیامت است چو برخاست قامتشغافل که تن بر این ندهد استقامتش
انصاف بر چنین قد دلجوی نازنینزیبد که بار ناز کشی تا قیامتش
ای باد کاشیانۀ زلفش بهم زدیباری خبر ده از دل ما و سلامتش
زاهد که بیگناه رود بر در کریمترسم بحشر سود نه بخشد ندامتش
ایدل بیا که خون تو کز وی نشان نبوددر چشم او معاینه بینم علامتش
مجنون که رو بجانب دشت جنون نهادچون ما نبود طاقت سنگ ملامتش
گو آسمان نواله بدون همتان دهدما را نیاز نیست بخوان کرامتش
نیرّ ملول شد دل تنگ از هوای ریآمد بناله بختی صبر از اقامتش
هین رو ببارگاه شهنشاه طوس نهو اهل بخاک ری همه سود و غرامتش
آنشاه تاجدار که شاهان روزگارسایند سر بپای سریر اقامتش
تا سرو قامتش بسرت سایه میکندسرباز سایپای و بکش بار قامتش