گنج

شمارهٔ ۹۷

جهان دریای خوناب است و ناپیداست پایانشالا ای آب جو بهراس از این دریا و طوفانش
مجو شیر ای پسر زینهار از این نامهربان مادرکه خون شوهران است اینکه می‌بینی نه پستانش
ندارد جز دونان بر سفرۀ این نانکور مهمانکشکه دارد آون از گردون و ناهار است مهمانش
جوانمردان به دو نان منت دونان نمی‌ارزدجوانمردانه بگذر زین دونان و اهل بدونانش
شب و روزش دو شهمار است و خود ضحاک و ماران استنمی‌بینی که مغز سر خورد پیوسته مارانش