گنج

شمارهٔ ۹۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نش۱۱ بیت
نه سر سیحۀ زاهد نه چلیپای کشیشکفر زلف تو رها کرد مرا از همه کیش
دوست گر وقت تماشاست به دیوانۀ خویشسنگ طفلان ز پی و راه بیابان در پیش
با هوای لب خندان تو نیشم همه نوشبا خیال سر مژگان تو نوشم همه نیش
در سیه‌روزی ما این همه ای زلف مکوشبا حذر باش ز جمعیت دل‌های پریش
لب طناز تو پرناز و مرا حوصله کمچشم غماز تو خونخوار و مرا حوصله بیش
من نتابم ز کمانخانۀ ابروی تو رویمژه گو تیر جفا پاک بپرداز ز کیش
تیغ تیز از سر آن خط سیه باز مگیرلاوه بر روی خود ای دوست مکش دشمن خویش
ناسپاس است اگر حق نمک نشناسدسال‌ها خون جگر داده لبت بر دل ریش
خنده بر ریش رقیبت چه کنم گر نکنمکه کند غرقه به ناچار نشت بحشیش
تو که شب با منی اندیشۀ فردا جهل استکار امروز به فردا نگذارد درویش
میزند بر در دل حلقه نهانی غم دوستنیرا خانه بپرداز ز بیگانه و خویش