شمارهٔ ۹۳
گه به مسجد کشدم گه به کلیسای کشیشبستۀ موی بتانست مرا تختۀ کیش
زاهد و طرۀ دستار من و زلف نگارهر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
صبر دیوانه مگر تا به چه پایان باشدخنک آن روز کزین سلسله گیرم سر خویش
نظری بر تو و صد بار نگه بر چپ و راستتا نیایند رقیبان توام از پس و پیش
چه کنم گر ننهم سر به بیایان جنونپنجۀ عشق قویلقمهام از حوصله پیش
این منم کافعی زلف تو بجان میطلبمورنه کس دشمن جانی ندهد راه به خویش
پارسایی به تغافل ز تو فکریست محالعشق و مستوری پیوند نگیرد به سریش
حلقۀ زلف تو از دست دهم من هیهاتتا نگیرد ز طلب دست ندارد درویش
رند میخانه به کنجی خمش از آتش میسر صوفی به فلک میرود از دود حشیش
بوی خون آید از این چشم سیهدل که تو راستدلبرا دست من و دامن آن زلف پریش
جای عذر است چرا خنده به رندان نکنندزاهد صومعه را کاین همه خندند به ریش
چند گفتم که مبو کاکل مشگین بتانعاقلان پند من افسانه شمرد این دل ریش
نیّرا باش که تا خیمه زنم بر در شاهچرخ اگر تیر جفا پاک بپرداخت ز کیش
شه اورنگ ولایت که در اقلیم وجودجز به تدبیر یمینش نرود کار از پیش