شمارهٔ ۹۲
ای جوان کاین همه آتش زنیم بر دل و ریشسینه از آه به تنگ است بیندیش ز خویش
نظری کار مرا ساخت مرنجان بازوای کماندار که بر دل زنیم این همه نیش
گله از بخت ندارم چو تو محبوب منیبرتر از سلطنت از بخت چه خواهد درویش
عشق با عقل من آن کرد که بادی به غبارهجر با جان من آن کرد که سیلی به حشیش
ترک چشمت کشد ار تیغ به رویت چه عجبمست چون تیغ برآهیخت چه بیگانه چه خویش
سر کویی که شتر گم شود آنجا به قطارمن دلی گمشده میجویم از آن زلف پریش
خون به دست آر که کار دلم از کار گذشتهمه با ناز و تعلل نرود کار ز پیش
چند کارم همه از دور به ایما گذرددل حسرتزده کم زوی ترا حوصله پیش
نیّرا دل به یکی بند ز باقی بگسلپای زن بر سر افسانۀ هفتاد و دو کیش
وارث تاج ولایت که پس از احمد پاکاوست ناموس جهان داور و باقی همه میش