شمارهٔ ۹۱
شد روی یار جلوهگر از زلف مشکبیزصبح امید میدهد ای بخت خفته خیز
زینسان که میزند ره خلق این بت عراقامسال متفق نشود خلق را حجیز
تا خود چهها کند ز خطا چشم مست اوزان بیشتر که دوست ز دشمن دهد تمیز
یک شهر را بر ز قیامت قیامتی استفردا مگر تو باز نیایی به رستخیز
بر خواریم مبین و فرود آب چشم منیوسف به هر کجا که نشیند بود عزیز
باری به دوش بسته ز دستار شیخ شهرآری عروس زشت کند جهد در جهیز
با یاد زلف یار نخوابم شبان تارکافعی گزنده را بود از ریسمان گریز
در هیچ شرعی باز نپرسند خون صیدبرکش کمان درست فرو نه به تیغ تیز
در صیدگاه دل همه تا چشم میرودمرکب بتاز و صید برانداز و خون بریز
آن خط سبز رونق زلف سیه شکستحقا که انتقام نماند به رستخیز
ای خط ز بهر تیرگی روزگار ماکافی نبود طرۀ شبرنگ تا تو نیز
خوبان برت بضاعت مزجاة جان به کفآورده با ترانۀ یا ایها العزیز