گنج

شمارهٔ ۹۰

هندوی چشم و خال و خط و زلف مشک‌بیزدستی بهم نداده که ممکن شود گریز
هوشم سر تو دارد از آن دارمش به سرچشمم رخ تو بیند از آن دارمش عزیز
رشک آیدم حدیث تو گفتن به زاهدانگوهر گرانبها و خریدار بی‌تمیز
جانان وداع میکند ای دل به در شتابدلبر ز دست می‌رود ای دل به پای خیز
گرداب هایل و شب تاریک و بیم موجپی شد امید ساحلم ای دیده خون بریز
سرهاست کز هوای تو دریابت اوفتددل جلوه‌گاه حسن چه حاجت به تیغ تیز
از موج خیز طعنه نترسد غریق عشقدوزخ چشیده را چه غم از هول رستخیز
نیّر بس از غنیمت تردامنی مراکاهل ریا ز صحبت ما دارد احتریز