شمارهٔ ۸۷
بکش ای دوست نداریم ز حکم تو گزیرگر به کیش تو گناه است ترحم با سیر
دوست با جان من آن کرد که ماهی به کتانعشق با صبر من آن کرد که آتش به حریر
گفتم از حسرت عناب لبت خواهم مردگفت سیب زنخم بین و دگر بار بمیر
گر به حکم سر زلفت ننهم گردن طوعچه کنم با که شکایت کنم از دست امیر
سر شوریده مپندار به خود باز آیدتا نه زان ناقۀ کاکل شنود بوی عبیر
غایب از ما مشو ای مهر درخشان که به عمربا چراغت نتوان یافت در آفاق نظیر
پای من لنگ و سر آب به صد مرحله دورچه کند تشنه نمیرد به بیابان ز هجیر
یارب این خرمن گل چشم جهان سیر کندز چه از روی نشود چشم من دلشده سیر
دلبر آمد بسر کشته خود لیک چه سودطبل واپس بزن از شست کمان رفت چو تیر
طوق مویی به بناگوش زد و گفت ببوسپی نبردم که همان قصۀ چاهست و ضریر
نبش زین پیش مزن بر دلم از ناوک نازای جوان بخت بیندیش ز آه دل پیر
بعد مرگ ار شنوم بوی تو از باد صباآن کند با من خاکی که به یعقوب بشیر
من که در گوشۀ ابروی تو حبس نظرمای شهنشه نظر از حبس نظر باز مگیر
شعر سعدی همه دلبند و ملیح است ولیکنیرّّ انظم تو کو برد ز خواجو و ظهیر
لب فرو بند ز نتشبیب و برافشان دُرتابز ثنای شه مهر افسرا و رنگ غدیر
نقش برد از عمل آیینهٔ حسن ازلکه ز نوک قلمش یافت هیولان تصویر
دارم امید که جرمم به عطا درگذردکه خداوند کریم است و شه عذرپذیر