شمارهٔ ۸۲
این خودسری که زلف تو ای دلربا کندبا روزگار غمزدگان تا چهها کند
زلف از کنار چاه زنخدان مگیر بازبگذار دستگیری افتادهها کند
گشتم اسیر غمزۀ طفلی که صید دلهر لحظه دست گیردو بازش رها کند
مست است کرده ناوک مژگان بسینه راستای دل بهوش باش که ترسم خطا کند
افتاده زاهدان به هم از بخل یکدگرساقی کجاست کاو در میخانه وا کند
عاشق هزار جان به لب آرد ز انتظارتا لعل دلکش تو به عهدی وفا کند
من جانسپار و غمزهٔ شوخ تو جانستانناصح در این میانه فضولی چرا کند
نیرّ تطاولی که به بیگانه کس نکردچشمان مست او همه با آشنا کند