گنج

شمارهٔ ۸۳

تا سر کار تو با خانۀ خمار افتادراز سر بستۀ ما بر سر بازار افتاد
بسر زلف تو آویخت دل ازچاه زنخکار زندانی عشقت بسر دار افتاد
دل ز سر حلقۀ زلفت نبرد راه بجایهمچو آن نقطه که اندر کف پرکار افتاد
ای پسر تا به کِی آن روی ، نهان در خَمِ زلف،پرده بگشا که مرا پرده ز اسرار افتاد
غالباً ره نبرد عاشق صادق سوی وصلاندرین کار مرا تجربه بسیار افتاد
دل دیوانه که شد واله آن نرگس مستهوشیاریست که با مردم خمار افتاد
سخنت گرچه لطیف است سرا پا نیرّلب فروبند که در قافیه تکرار افتاد