شمارهٔ ۸۰
شانه هر دم که بر آن کاکل مشکین گذردوه چه گویم که چهها بر دل خونین گذرد
کاش یکسر هم بر چشم من آید ز خطاهر خدنگی که از آن ابروی پر چین گذرد
این دل و این تو که دست از سر خود برداردشه چو در کلبۀ رستائی مسکین گذرد
منعم از عشق جوانان مکن ای ناصح پیربس قبیح است که پیری کهن از دین گذرد
گه به کهسار گهی راز به صحرا گویمبو که ویسی ز خدا بر سر رامین گذرد
دیر ماندی بدم ای صبح سعادی بگذاردانۀ اشک من از خوشۀ پروین گذرد
تا نفس دارم از این درد بنالم حاشاخنک آن روز که جانانه به بالین گذرد
حور عین گر گذرد بر سرم از کوی بهشتنه من از دوست نه فرهاد ز شیرین گذرد
عاشق از حیرت وصلت سر و جان و دل و دینهمه در دست و نداند ز کدامین گذرد
چند گفتم به دل آن روز که او چشم گشودبس کن از قهقهه ای کبک که شاهین گذرد
با چنین ساعد دلبند خصومت جهل استبگذارید که خون تا ز سر زین گذرد
مگر آن دل که بر او عشق ندارد نیّرسنگ باشد ز چنین لعبت سیمین گذرد