گنج

شمارهٔ ۷۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ینگذرد۱۴ بیت
در قیامت اگرم زلف تو زنجیر شوددل ز دوزخ میر اندیشه که دلگیر شود
جان شیرین من است آن لب میگون جاناحاش لله که کس از جان چنین سیر شود
تا نظر میرود از موی تو سر پیدا نیستوای بر دل اگر این رشته گرهگیر شود
زود میری تو و من تشنهٔ دیرین به لبتصلح و جنگ من و تو تا بچه تدبیر شود
ترسم از نرمی آن غبغب سیمین و لطیفپای دل لغزد و در چاه سرازیر شود
تیغ ابروی تو در دست دو چشم تو خطاستکاین دو گر مست شود فتنه جهانگیر شود
سخن از نقطۀ موهوم تو سر بست عجیبکاین توّهم نه خیالی است که تصویر شود
خون من لوث شد این غمزهٔ مستانه مترساین نه خونی است که تنها به تو پاگیر شود
مست دیدار تو از سنگ گریزد؛ هیهات!روبه ار زین می مستانه خورد شیر شود
خون دل پاک در اول نظرم خورد چو شیرنیرّ این طفل نیاسود که خون شیر شود
گفتی این جان به چه کار آیدت ای عاشق پیردارم این جان که نثار قدم میر شود
آن امیر عرب و سیف جهانگیر نبیکارد اگر نیست جهان گو همه شمشیر شود
نعت ذات تو شها خواهم اگر شرح دهمترسم عالم همه پر نعرۀ تکفیر شود
نی همان به که ز اوصاف تو لب بربندمخواب از آن پایه گذشته است که تعبیر شود