گنج

شمارهٔ ۸

صنما نه میل مسجد نه سر کنشت ما راکه قمار عشق از این غم همه داد گشت ما را
بفدای شورت ایعشق نه چنان ببر زهوشمکه بدفتر جنون هم نتوان نوشت ما را
دو هزار سنگ طفلان خورم هنوز سبزمزفرح که پیر دهقان بره تو کشت ما را
زنظر تو شاه خوبان مفکن بهل نگاراکه مصوّران کج بین بکشند زشت ما را
نیم ار گل بهاری که بگلشنم بکاریبگذار جای خاری بکنار کشت ما را
کشم آنخدنگ مژگان بدل و خوشست وقتمکه زغفلت آنکمانش زنظر نهشت ما را
نی من بخاک غم کن چوکشی زسنگ جورمکه سروش پاک طینت زغمت سرشت ما را
زخدا یگان محشر بود ار قبول نیرتو بهل کشد بدوزخ ملک از بهشت ما را