شمارهٔ ۶۷
عنبرینموی تو ، بر طرف جبین میگذردیا ز گلزار ختا آهوی چین میگذرد
گر کند باز ز هم کاکل مشکین تو بادتا قیامت به خم و حلقه و چین میگذرد
شد ز دلها اثر تیر کمانداران راهمه بر گوش ز تیر تو طنین میگذرد
با سر زلف سیاه تو چه گویم که مراشب چنان میرود و روز چنین میگذرد
مه که بر چرخ برین میگذرد عادت اوستعجب آن است که این مه به زمین میگذرد
زلفت آن مصحف رخسار که در بر داردسست عهدیست که کارش به یمین میگذرد
دهنت داد به خط خال لب آری به ملوککار چون تنگ شد از تاج و نگین میگذرد
خویشتن گم کند از دور چو بیند لب اودیده چون تشنه که بر ماء معین میگذرد
گفت زاهد که نظر بر رخ خوبان نهی استکافرم من که صریح از سر دین میگذرد
چشم مخمور تو بفروخت به هیچم آریخواجه چون مست شد ، از ملکِ ثمین میگذرد
گفتی آخر به دو بوسی بنوازم دل توبه لبت کز دل من نیز همین میگذرد
به چه عضویت نشانم که نداند چه کندشه چو بر صومعهٔ راهنشین میگذرد
گر طبیبانه نیایی به سر خستهٔ هجراگر امروز نه فردا ، به غبین میگذرد
با حذر باش از آن جعد معنبر نیرمار زیباست که بر خلد برین میگذرد