شمارهٔ ۶۶
چه شدی کار من دلشده یکسر میشدیا تو سوی من و یا جان سوی تو بر میشد
یا ترا خون جفا با دل من برمیگشتیا دل غمزده بر خوی تو خوگر میشد
یا صبا خرمن موی تو به غارت میدادیا مرا راه بر آن خرمن عنبر میشد
یا همان دم که ترا عادت دیرین برگشتعهد دیرینهٔ من نیز از این در میشد
گر مرا دیده نبود از همه بهتر بودییا ترا روی نگویی نه نکوتر میشد
میگشودم که از بن اشک دمادم چشمیشاد بودم به خیالی که مصوّر میشد
یاد آن عهد که از خلوت انس من و دوستهمه بر چشم رقیبان سر نشتر میشد
من رام بودم و در بسته و همسایه به خوابهر زمانم از رخش باده به ساغر میشد
دیده سیر قدش از سر همه تا پا میکردجان فدای تنش از پا همه تا سر میشد
به تلطف به رخم زلف معنبر میسودهر زمانم که رخ از اشک مرا تر میشد
که چو گل بیخودم از ناز چو بلبل میکردگه چو پروانه مرا شمع منور میشد
هردم آیینهٔ رخسار به آیین دگرجلوه میداد مرا عالم دیگر میشد
او مرا تکیه بر آغوش چو مستان میدادچون مرا دست بر آن سینهٔ چون پر میشد
من به پاسش همهشب ریختمی اشک چو شمعاو چو از سر خوشی خواب به بستر میشد
منش از دیده همی لؤلؤ تر میدادماو ز لب قند همیداد و مکرر میشد
شرح حال دل آشفته به شبهای درازموبهمو با سر آن زلف معنبر میشد
خواب بود اینکه من دلشده دیدم نیریا خیالی که به هوشم ز برابر میشد