گنج

شمارهٔ ۶۸

زلف جانان سحر از باد صبا در هم شدعاقلان مژده که زنجیر جنون محکم شد
ساقی از نشئه مستی کله از سر نگرفتگل و سنبل به هم آمیخت عجب عالم شد
سال‌ها بود که دارا سر و سامانی بودعاقبت در سر آن زلف خم اندر خم شد
ز خط سبز تو مویی به دو عالم ندهمتا نگویی سر مویی ز ارادت کم شد
گفتمش خون دل عاشق بیچاره که خوردبه تبسم نگهی کرد سخن مبهم شد
سر هر گل دل صد بلبل مسکین خون گشتتا در این گلشن پر خار دلی خرم شد
گفتمش هیچ سر صحبت ما داری؟ گفتکی پری را هوس انس بنی‌آدم شد
مشک با هیچ جراحت نشنیدم که بساختغیر زلفت که دل ریش مرا مرهم شد
کم مباد از سر من سایهٔ این غم نیرکافتتاحی شد اگر کار مرا زین غم شد