شمارهٔ ۶۲
هر صباحم که ره از خانۀ خمار افتدخم و ساقی و صراحی همه از کار افتد
یار مهمان من است امشب و دانی ساقیکه چنین وقت در این بزم چه در کار افتد
مطربا پای فرو کوب و بزن چنگ بچنگشیخ را گو ، ز حسد کِیک به شلوار افتد،
دامن خیمه بچینید که از وجد سماعآسمان چرخ زند بلکه ز رفتار افتد
بس کن ایغمزۀ مستانه ز صید دل خلقترسمش چشم بچشم آید و بیمار افتد
پای صدق اربخرابات نهد واعظ مستغالب آنست که می نوشد و هشیار افتد
باز کن زلف چلیپا که سحر خیز انراسبحه درهم گسلد ، کار به زنّار افتد،
دلشد آسیمه ز چشمت بسوی زلف که خلقکج کند ره ، چُو یکی مست به بازار افتد
مهل آنزلف که بر دور زنخدان آیدترسمش خم شده در چاه نگونسار افتد