شمارهٔ ۶
نفس بازپسین است ز هجرت جان رامژده ای بخت که شد عمر به سر هجران را
طاقت باج غمش در دل ویرانه نماندباز هشتم به وی این دهکده ویران را
محترم دار غم ای دل که خداوند کرمگرچه کافر بود اکرام کند مهمان را
تندم از سر گذرد غافل و من غرق نگاهنیست از تلوسه غرقه خبر طوفان را
دل شد از معتکف گوشه ابرو چه عجبکنج محراب بود بیسر و بیسامان را
به نوک تیمار غباری کند از زلف تو چشمدم به دم تر کند از اشک پَرِ مژگان را
به خدنگم چو زنی سخت بکش بال کمانترسم آن سو گذرد پَر ز هدف پیکان را
دست بر گردن جانان من و خلقی نگرانکو ندیدند مگر هیچ به بر چوگان را
کوس تسلیم فرو کوب که ویران افتدنیر آن ملک که گردن ننهد سلطان را