شمارهٔ ۵
چند در بند کشم این دلِ هرجایی رابیش از این صبر نباشد سرِ سودایی را
غمت آن روز که در کلبهٔ دل بار انداختبه ادب عذر نهادیم شکیبایی را
مُصحَفِ روی تو با این خطِ زیبا چه عجبگر خطِ نَسخ کشد دفتر زیبایی را
ناصِحم گفت که چاه است در این رَه هشداربست دیدار توام دیدهٔ بینایی را
صنما رشتهٔ جان بسته به نوش لب توستمبر از آب برون ماهیِ دریایی را
خاکساران رهت را ز نظرگاه مرانهیچ سلطان نکند منع تماشایی را
تا دگر تلخیِ بیجا نکند قند لبیبه تکلّف بچشان مفتی حلوایی را
ترک این بت نتوان گفت ز من عذر بریدزاهد مسجد و قِسّیسِ کلیسایی را
از سر زلف دراز تو تمنا دارمکه ز عمرم نشمارد شب تنهایی را
گل اگر ناز کند شیوهٔ معشوقی اوستگله از خار بود بلبل شیدایی را
تا هوای خط نوخیز تو در سر دارمدوست دارم همه جا سبزهٔ صحرایی را
رو حدیث لب دلبند بیاموز فقیهکان حلاوت نبود دفتر دانایی را
کفر و دین گو سر خود گیر که زلف رخ اوبه هم آمیخت مسلمانی و ترسایی را
گر ز شعری گذرد پایهٔ شعرم چه عجبکه گذشته است ز حد پایه دلآرایی را
نه گرفتاری نام و نه کلهداری ننگنیر از دست مده عالم رسوایی را