شمارهٔ ۴
بجان دوست که از درمران گدائی راکه جز درت نشناسد در سرائی را
کدام دل که در او جا کند نصیحت خلقمگر خیال تو خالی گذاشت جائی را
بیا بصبر من و عشق خود مشاهده کنحدیث مورچه و سنگ آسیائی را
خدا کند که گزندت زچشم بدنرسدبدین صفت که دهی داد خود نمائی را
زحد گذشت تطاول عنان غمزه مستنگاهدار که حدّیست دلربائی را
مرا که مفلس عورم کدام طالع و بختکه سایه ای بسر افتد چتو همائی را
دلا بلاوه پر و بال خویش خسته مکنکه چاره نیست کمندی چنین رسائی را
به بوسه ای زدهانش بجان رضا ندهدبتان بهیج رساندند خون بهائی را
کجاست زاهد خودبین از اینجمال بدیعبگو بیا و به بین قدرت خدائی را
بخاکپاش نهادم سرو ندانستمستان زناز نه بینند پشت پائی را
غلام حضرت شاهم مرا حقیر مبینچنانچه دیده کوته نظر سهائی را
شه سریر ولایت که بندگان درشدهند خاتم جم کمترین گدائی را
گذشت شعر زشکر مگر ز منطق توبرد بعازیه نیر سخن سرائی را