شمارهٔ ۳
بستی برشته سر مو پای و دست ماگوئی برو که با تو نزیبد نشست ما
بازوی زهد پنجه عشق تو بر نتافتبرکوب طبل حسن که برگشت شست ما
این تیغ وین سپر که نیابد بهمسریبا باده بلند تو دیوار بست ما
ای آفتاب حسن تو خود پرده برمگیرزین سوی اختیار نظر نبست دست ما
دلهای ما که خود بکمند تو بسته ایممشکن شکست تست نگارا شکست ما
گفتم که زهر قهر توام کشت گفت باشباشد که بارنی شکر آرد کبست ما
گنجشک را بمو نتوان پای بست توای تار مو چگونه شدی پای بست ما
زانچشم شیر گیر حذر کن دلا که خوناز شیر فرق می ندهد شیر مست ما
ناصح اگر ملامت نیر کند رواستآگاه نیست با تو ز عهد الست ما
منت خدایرا که بدونان نه بست دلتا دیده برگشاد دل شه پرست ما
شاه جهانگشای علی آنکه در جهاننام و نشان زهستی او یافت هست ما
ای بحر فضل نامتناهی دمی بجوشکافتد هزار ماهی زربن بشست ما