گنج

شمارهٔ ۵۰

خون من جای می ار خورد لبش نوشش بادلیک عهد لبش امّید که در گوشش باد
خیره‌رویی که خطا بر قلمِ صُنع گرفتشرم از این چشم و لب و زلف و بناگوشش باد
تا سپاه خط سبزش به در آید به قصاصلب من بر لب چون خون سیاووشش باد
گفتمش چیست میان دو لبت گفت که هیچای دلم برخی ابهام لب نوشش باد
زلف و خال و خط و مژگان زده در صف بر چشمدیده خاک ره ترکان سیه‌پوشش باد
دی ز زلفش به دل و بوسه شکستیم جناغیا رب این کشمکش از یاد فراموشش باد
به خموشی لبش آتش زده بر خرمن منجان فدای اثر آتش خاموشش باد
بو که تعبیر رود روز بر بیداری بختشاده وصل تو در خواب هم‌آغوشش باد
نیر این نکته‌سرایی که در اوصاف تو کردزلف پرچین تو تشریف بر و دوشش باد