شمارهٔ ۴۹
دودی ز آهم ار بدرون نی اوفتدآتش بخشک و تر ز صدای وی اوفتد
از سر ربود هوش من آنچشم پرخمارتادیگر اتفاق افاقت کی اوفتد
آرد مذاق حکمت اشراق طبع میعکسی اگر زروت بجام می افتد
سلطان اگر بدولت وصلت رسد بخواباز چشمش افسر جم و تخم کی اوفتد
ترسم که جان بوصل نماند ز شوق اگرچشمم بروی قاصد فرخ پی اوفتد
گفتم که وعدۀ تو چه شد گفت کی کجاآری دوای درد کهن بر کی اوفتد
ترسم بهار گلشن روی تو سر شودزینطول ناز و وعدۀ ما بردی اوفتد
ابجذ به جنون سوی لیلی مکش مراایمن نیم که آتش من در حی اوفتد
نیر رو آبجو که جهان جز سراب نیستبیحاصل است کار که بر لاشی اوفتد