شمارهٔ ۴۸
همچو نی وصل تو هر دم که مرا یاد آیدتا نفس هست دل از درد بفریاد آید
همه عشاق ز بیداد بتان داد کشندمن همه داد کشم تا ز تو بیدار آید
ناز صیاد دلا چونتو بسی کشته بدامتو همه ناله کن و باش که صیاد آید
بس غریب است که گردیش بدامن نرسداینهمه خانه که از زلف تو بر باد آید
دل که چندی شده و بران ز تبه کاری عمرچشم دارم که بدست غمت آباد آید
من سر زلف تو گردم که کشد در سبدمگرچه هر شده که گردد بسر آزاد آید
آنچه آید بسر من ز لب شیرینتکوه بر سر کشد ار بر سر فرهاد آید
چه فتاده است در آنگو که همه عالم از اوبا غم و درد رود گر همه دلشاد آید
مگرم روی جنونست که هر سونگرمهمه در چشم خیال تو پریزاد آید
برنگشتی فلک از کاوش آهم ز جفاباش کز پی حشم ناله بامداد آید
غمت اربا دل من ناز فروشد چه عجبنوعروسی است که بر حجلۀ داماد آید
پی در آبست خیال قدش از جانرودنیر از دیدۀ همه گو شط بغداد آید