گنج

شمارهٔ ۴۷

سرخوشانی که شراب لب مستانه زدندسنک بر جام و خم و ساغر و پیمانه زدند
خسرو حسن تو تا نرگس مستانه گشودکوس تعطیل ببام در میخانه زدند
پرده بردار ز رخ تا همه اقرار دهندرقم قصۀ یوسف نه بافسانه زدند
دل سودائی من سلسلۀ عقل گسیختاز سر موی توام بند حکیمانه زدند
خرمن مشک سیه بود که میرفت ببادبامدادان که سر زلف ترا شانه زدند
آفت شیشۀ حسن تو پریچهره مبادکودکان اینهمه گر سنگ بدیوانه زدند
زاهد و دانۀ تسبیح و من وخال نگارچکنم دام مرا بر سر ایندانه زدند
آشنا آیدم ایمرغ حزین نالۀ تومطربان طرب آئین ره بیگانه زدند
بلبلان بیخبرند از اثر آتش عشقبس همین قرعه بنام من پروانه زدند
سر ما و قدم دوست گرابنای ملوکتکیه بر بالش تمکین ملوکانه زدند
دلم از خطّ تبر ز بزنهار آمدنیرا خیمۀ مابین که بویرانه زدند