گنج

شمارهٔ ۴۶

چه بود با سر زلف تو کار جان بسر آیدز تارِ او گسلد رشته ایّ و جان بدر آید
سپر به پیش سپارد از این ستاره زمین راگر آسمان همه با آفتاب و با قمر آید
بیا به بین که چه حال است از انتظار تو ما رانه جان ز تن بدر آید نه قاصدی ز در آید
گر از نظر فکنَد تیرِ غمزه ام ، چه ملامت،دگر نمانده نشانی ز من که در نظر آید
فرشته ای تو  بدین نازِ جان گداز و گر نه،کجا تحمل کوهی ز طاقت بشر آید
هزار بار گرم بشکنی ز تیر جفا پرچو باز تیر تو بینم مرا ز شوق پر آید
بگو بجان ز کمان بر گذشت ناوک مژگانبیا بلب که ز جانانه پیک خوشخبر آید
نهال قدّ تو تا دیده دید یافت که آخرچه بار میدهد این نونهال اگر ببر آید
جدا ز صورت جانان دلا ز دیده چه حاصلاگر سرشک سر آید ، بهل که دیده برآید
سپر به پیش کشم من ز تیر ناز تو حاشادریغ باشد تیری چنین که بر سپر آید
کمر چگونه ندزدد ، ز بارِ هجرِ تو ، نیّرچه طاقتی بود آنرا که کوه بر کمر آید