شمارهٔ ۴۵
حسن از آنپایه گذشته است که در وصف من آیدمگر او پرده براندازد و خود رخ بنماید
رشگم از پرتو خورشید جهانتاب برآیدکه همه روز همی روی بدیوار تو ساید
همه ما را بقفا عیب کنند اهل سلامتکس بروی تو نگوید دل مردم نرباید
وعده قتل من ایکاش بفردا نگذاردعهد خوبان همه دانند که بس دیر نپاید
چه بود زاهد اگر ذوق حضور تو ندارددر فردوس ملایک بهمه کس نگشاید
رخ برافروز بگو با گل سوری که ببلبلناز مفروش که از زشت رخان ناز نشاید
ساقی ، آبِ طرب انگیز به بیدردان دِه،درد جامی بمن آور که مرا درد فزاید
خلفی چونتو نزاید مگر از مادر گیتیتا از اینصورت زیبای دلاویز چه زاید