گنج

شمارهٔ ۴۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ربگذرد۱۴ بیت
چند عمر اندر پی آب سکندر بگذردبگذر از ظلمات تن تا آبت از سر بگذرد
باد کبر از سر بنه کاین سر چو سر در خاک کردباد های مشکبو بر وی مکرر بگذرد
برد نقد عمر نرّاد سپهرت پاک توهی بگردان طاس تا دادت زششدر بگذرد
چنبر گیتی ترا از خار و خس پرویز نی استدانه پاک آنگه شود از چشم چنبر بگذرد
عمر چونخواهد گذشتن خواه کوته خه درازبه که با افسانه موئی معنبر بگذرد
عشقِ  او بر ما ، ز عشقِ ما بر او ، افزونتر است،دلبر از دل نگذرد گر دل ز دلبر بگذرد
چون بر آتش میزنی در عاشقی مردانه زنآب خه کم خه فزون زان پس که از سر بگذرد
بو که تعبیری رود بر چینِ زلفت ، روز و شب،ورد خوانم تا بخوابم مشک و عنبر بگذرد
دوشم از بر درگذشت و خونم از سربر گذشتتا چه باشد سرگذشت اربار دیگر بگذرد
چشمی از مستی دمادم بنگرد برچین زلفراست چون شاهی که با تمکین به لشگر بگذرد
فتنه عالم گیر شد ای سر و سرکش پایدارکاین قیامت ترسم از غوغای محشر بگذرد
ماه من گر پرده مشکین براندازد ز روتیره آنروزی که بر خورشید خاور بگذرد
هر زمان که آید مرا یاد از خم ابروی اوراست پیش چشم من مرگ مصور بگذرد
نیّرا خون شد دل از یادِ لبش ، وز دیده ریخت،بعد از اینم تا چها بر دیده تر بگذرد