شمارهٔ ۴۳
مگو جان بی سبب بر گردن از مویت رسن دارددلی گم کرده امیدی بر آن چاه ذقن دارد
سرآمد عمر دل در چین زلفش همچنان باقیغریب آری بشهری گر رود دل در وطن دارد
یمین الله بر این گر تن دهد پیراهن نازشتوان گفتن که صد یوسف درون پیرهن دارد
گر از من سرگران دارد نگار گلرخم شایدز سوی زلف پرچین نسبتی با نسترن دارد
بناز ای کوه غم کز تیشه آهم سمر گشتیکه اینصیت و صدا را بیستون از کوهکن دارد
ندارد شهر سنگی در خور دیوانه عشقشبطفلان گو دل شیدا سر دشت و دمن دارد
نه مرداست آنکه از دست غمت چون پیرزن نالدکه گر زخمی بدل دارد زشست تیر زن دارد
قدشرا باغبان گر نارون گفتم مرنج از منکه منتها بر این گر سرنهد بر نارون دارد
الا ای شوخ فرزانه مزن آنموی را شانهکه صد زنجیر دیوانه بهرچین و شکن دارد
دلا بکر سخن در گور کن کاینچارگان مادرزنو زادن سترون گشت و هفت آباء عنن دارد
چو ققنس سوزد ار بر خود عجب نبود بسی نیروزین الحان گوناگون که در دل طبع من دارد