شمارهٔ ۴۱
تا دل من ریش و لعل و نمکین استریش به از مرهم است گر نمک این است
خرمن مشگست زلف او مزنش هانشانه که غارتگر صبا بکمین است
سر بزن ای ترک ساده هندوی خط رااجر غلامی که سرکشید همین است
زاهد اگر آیتی بحسن تو خواهدخط غبار رخت کتاب مبین است
واعظ از حد مسر فسانه که ما راسابقه عشق تا بروز پسین است
جذبه عشق آتشی است و تاب نیاردشیخ تنگ مایه را که خانه بنین است
رشته زلف نگار اگر بکف آریسست مگیرش دلا که حبل متین است
کشته تیغ ترا گواه چه حاجتنرگس مست تو خود گواه امین است
نیّر بیدل که رو بکوی تو آوردخواجه مرانش ز در که ملک یمین است