شمارهٔ ۳۵
خبر ما که برد باز بدان لعبت مستکاندران حقه که سرّیکه نهفتیم شکست
که بمژگان سپرد غمزه و گهگاه بزلفسر سربسته ما بین که رود دست بدست
قاتلم زحمت یک تیرنگه بیش ندادترک بیمار کمانکش نگر و قوت شست
ساقیا پر شده پیمانه ام از درد خمارباده گر صاف و اگر در دیده هرچه که هست
شربتی گر زلب لعل تو نوشم تا حشرمدعی باشم اگر شهد شناسم زکبست
دگر ای ترک کماندار مرنجان بازوکه نمانده است بجان تیر ترا جای نشست
چشم او کشتن عشاق بفردا نگذاشتفکر فردا نکند مغبچه باده پرست
ناز چشم تو برم کز دل من جست نشانهر خدنگ مژه گر زجله ابروی تو جست