گنج

شمارهٔ ۳۴

ز غمت خون دلی نیست که در جامم نیستدور غم شاد اگر دور فلک رامم نیست
در فراق لب شیرین تو ای چشمهٔ نوشبه لبت تلخی زهری نه که در کامم نیست
بی‌تو شامی اگر ای وصل به صبح آوردمخون به دست آر که دیگر طمع شامم نیست
آنچنان برده ز سر هوش من آن دانهٔ خالکه پیم رفته به دام و خبر از دامم نیست
ای که انگار من از نالهٔ شبگیر کنیبه چه آرام دهم دل که دل‌آرامم نیست
کفر زلف تو که ایمان مرا غارت کردگرش از دست دهم بهره ز اسلامم نیست
نام من رفت به عشق تو در آفاق هنوزمن و سرگرمی سودا خبر از نامم نیست
دست در حلقهٔ آن زلف مسلسل نزنیدطاقت سنگ و تماشای در و بامم نیست
خیز تا رخت به سرمنزل عنقا فکنیمبیش از این حالت دمسازی انعامم نیست
کافرم من اگر از کوی تو برتابم رویگرچه بر خوان تو مهمانم و اکرامم نیست
نیّر ار ساقی حشرم ندهد جام مرادوای بر من که چو زاهد رگ ابرامم نیست
علی آن کعبهٔ مقصود کز آغاز وجودجز به سوی حرم درگهش احرامم نیست