شمارهٔ ۳۱
نوش لب یار نیم خند استدوشان دلان بهار قند است
عاشق چکند که دل نبازدکان کودک شوخ دلپسند است
بی خود زقفای تو نپویمیک گردن و صد هزار بند است
جانهای بلب رسیده دانددر کشور حسن بوسه چند است
کوتاه کنم حدیث زلفتتا چشم همیرود کمند است
تیری و دو صد شانه در پیشنازی و دو صد نیازمند است
آهسته رو ای شه سوارانصد قافله دل پی سمند است
سروار بتو سر فرو نیاردپیداست که قامتش بلند است
سیلاب ز سرگذشت و نه نشستآتش که بجان مستمند است
دردا که طبیب را خبر نیستزنیدرد که بر تن نژند است