گنج

شمارهٔ ۳۰

آن نه زلفی‌ست که پیچیده به دور ذقن استچنبر لاله و نسرین و گل و یاسمن است
آن نه چشم است و نه ابرو و نه مژگان درازآفت جان و بلای سر و آزار تن است
به سر زلف تو سوگند که پیمان تو مننشکنم گرچه سر زلف تو پیمان‌شکن است
دوش گفتا دهمت بوسه چو آید خط سبزای دریغا که سر وعده شب مرگ من است
به جز از عهد وفایی که ندارد به دواماندر این لب نتوان گفت که جای سخن است
یارب این قصه که با شاه بگوید که به شهرهست شوخی که سراپا همه سحر است و فن است
فتنهٔ کاشغر آشوب ختا شور تتارشوخ چین آفت کشمیر و بلای ختن است
گویی آن غبغب دلجوی به بالای سهیکوی سیبی است که آویخته بر نارون است
دل ز زلفت به تغافل نشکیبد که غریبرو به هر سو که کند باز دلش در وطن است
چه کنم گر نکنم چاک گریبان فراقشب تنهایی‌ام آزادگی از پیرهن است
دل ز بدعهدی این تازه جوانان بگرفتبعد از اینم هوس صحبت پیری کهن است
دامن از صحبت نیر مکش ای خسرو حسنسبب شهرت شیرین به جهان کوهکن است